العلامة المجلسي
531
حياة القلوب ( فارسي )
حزن واندوه خود را به تو شكايت مىكنم . پس حق تعالى فرمود كه : به نهايت رسانيدم تأديب تو وفرزندان خطاكار تو را ، واگر شكايت مىكردى اى يعقوب مصيبتهاى خود را بسوى من در وقتي كه بر تو نازل شد ، واستغفار وتوبه مىكردى بسوى من از گناه خود ، هرآينه آن بلاها را از تو رفع مىكردم بعد از آنكه بر تو مقدّر كرده بودم ، وليكن شيطان ياد مرا از خاطر تو فراموش كرد ونااميد شدى از رحمت من ، ومنم خداوند بخشندهء كريم ، دوست مىدارم بندگان استغفاركننده وتوبهكننده را كه رغبت مىنمايند بسوى من در آنچه نزد من است از رحمت وآمرزش من . اى يعقوب ! من برمىگردانم بسوى تو يوسف وبرادرش را ، وبرمىگردانم بسوى تو آنچه رفته است از مال تو وگوشت وخون تو ، وديدهات را بينا مىگردانم ، وكمان پشتت را چون تير راست مىكنم ، پس خاطرت شاد وديدهات روشن باد ، وآنچه كردم نسبت به تو تأديبى بود كه تو را كردم ، پس قبول كن أدب مرا . امّا فرزندان يعقوب عليه السّلام چون به خدمت حضرت يوسف رسيدند ، أو بر سرير پادشاهى نشسته بود ، گفتند : اى عزيز ! دريافته است ما را وأهل ما را پريشانى وبدحالى ، وآوردهايم مايهء كمي ، پس كيل تمام به ما بده ، وتصدّق كن بر ما به برادر ما بنيامين ، واين نامهء پدر ما يعقوب است كه بسوى تو نوشته در امر برادر ما ، وسؤال كرده است كه منّتگذارى بر أو ، وفرزندش را بسوى أو پس فرستى . يوسف عليه السّلام نامهء حضرت يعقوب را گرفت وبوسيد وبر هر دو ديده گذاشت وگريست ، وصداى گريهاش بلند شد ، تا آنكه پيراهنى كه پوشيده بود از آب ديدهاش تر شد ، پس خود را به برادران شناساند ، ايشان گفتند : بخدا سوگند كه خدا تو را بر ما اختيار كرده است ، پس ما را عقوبت مكن ورسوا مگردان امروز ، واز گناهان ما درگذر . حضرت يوسف عليه السّلام فرمود : سرزنشى نيست شما را امروز ، خدا مىآمرزد شما را ، ببريد اين پيراهن مرا كه آب ديدهام تر كرده است وبيندازيد بر روى پدرم كه چون بوى مرا مىشنود بينا مىشود ، وجميع أهل خود را بسوى من بياوريد . وايشان را در همان روز كارسازى كرد وآنچه به آن احتياج داشتند به ايشان داد وبسوى حضرت يعقوب فرستاد .